جامعه کهنه

خرید بک لینک
بیشتر این روزها را مشغول کار بر روی رساله ام هستم. بیش و کم آماده است و مقاله ها هم که چاپ شده یا در شرف چاپ شدن است. کمی بی حوصله م و خسته اما سعی می کنم بگذرانم. آلمانی فعلا نخوانده ام. چند وقتی هست که ذهنم به قدری خسته است که به این مسئله نمی رسد. برای این که مقاله ام چاپ شده مخمل گفت برو به خرج من عطر بخر. چقدر گشتم تا توانستم آزارو دسیبل را بعد از چهار سال پیدا کنم و بخرم. مخمل گفت بوی خونه ت رو گرفتی. خیلی خوشم آمد از تعریفش. امروز هم باید بروم دانشگاه. یعنی بزنم بروم وسط بیابان بهتر از این است که در گیر امضا گرفتن و این مسائل شوم. جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 11:47

از صبح رفتم دانشگاه. خیلی هم گرم بود تا بتوانم مراحل اداری پیش دفاع را انجام دهم. چند روزی هست که میروم و هر بار یکی نیست. این بار هم مسئول آموزش نبود. روز قبلش که رفته بودم پیشش حسابی از خجالت نفر قبل من درآمد و به رییسش هم گفت احمق. خلاصه آنقدر استرس داشتم که پاک را تکان میدادم و زنه هم که خودش از نفر قبلی شکار بود دو لیوان آب خنک خورد، یک لیوان هم چای، سه تا هم خرما. گفتم ای داد نوبت به من برسد تون به اونم میکند و یک اشکالی توی کارم میاندازد. اما نه تنها نیانداخت بلکه مرا به لبخندی هم مهمان کرد و پرسید استرس داری؟ گفتم بله. گفت من دانشجو بودم استرس نداشتم. خواستم بگویم حتما آموزشش اعصابش آروم بوده. گفتم همکلاسیام میرفت سوریه میجنگید و میگفت آنجا میجنگم کمتر میترسم تا بیایم آموزش ... کارم را انجام داد اما مدیر گروه نیامده بود. مدیر گروه را امروز دیدم. گفت اووه چقدر طولش دادی. گفتم که مسیله مقاله کم چیزی نیست. کارم را انجام دادم و رفتم ناهار خوردم و کافه رفتم موهیتو خوردم ... نابود برگشتم اما کارم پیش رفت جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 11:47

سرم خیلی شلوغ بود و باید به رسالهام سامان میدادم که تا حدودی موفق هم شدم. این وسط فوتبال هم رفتیم. شلوغ بود.چهارده نفر شدیم و هر تیم دو نفر ذخیره داشت. من هم ذخیره بودم و به مرور شدم بازیکن اصلی. ده چهار برنده شدیم و پنج گلش را من زدم. خیلی خوش گذشت. رسیدم خونه دیدم ای داد گاز قطعه، و آب گرم که ندارم هیچ، غذا هم نمیتوانم درست کنم.

جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 23:37

هوا امروز گویا گرمتر شده است. حال خودم نیمه شب خوب شد و امروز رو حساب اینکه حالم خوب بود خیلی بهم خوش گذشت. روز بعد بهبودی همیشه برایم جذاب است. انگار بار درد از روی دوشت برداشته شده است. شاید فردای مرگ هم همین لذت را داشته باشد. الله اعلم.

جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 23:28

چند روزی برکه پیش ما بود و من با وجود مریضی کمتر به اینها سر زدم، اما بهتر که شدم با بچه بازی میکردم. روز آخر برکه به مامانم گفت دیگه دوستت ندارم. ظاهراً مادرم در گاوصندوق را برایش باز نکرده بود مادرم گفته که من که برات همیشه چیز میخرم و تو رو خیلی دوست دارم. برکه گفته عزیزجون (منظورش مادر داماد ماست) گفته تو رو دوست نداشته باشم. مادر چنان قلبش شکسته که گریه کرده . بچه هم رفته براش دستمال آورده. گفتم بچه است خودش عقلش میرسد که چه کسی صلاحش را میخواهد. به نینا گله کرده. گفتم نیازی هم به آن نیست . الحق که گاهی از انسان چه چیزهایی بر میآید. چه خوش گفته که «خدایا! مرا حتى به اندازه یک چشم بر هم زدن به خویشتن وامگذار» جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 23:28

تمام نویسندگانی که من میشناسم و هم نسل من هستند و بودند به فضای مجازی باختهاند. گمان این بود که این فضا ایشان را یاری میدهد برای دیدن شدن و ... اما در نهایت در این فضا غرق شدند و محو شدند. برو کشتی نوحت را پیدا کن ای اسیر طوفان. طوفان نوح امروز فضای مجازی است، ای اسیر این فضا شده ... چیزی از آن در نخواهد آمد. کشتی نوح تو کجاست؟

جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 23:28

بعد از یک هفته دوباره رفتیم سالن. تعداد مثل بیشتر اوقات کم بود و هفت نفر بودیم این شد که دروازه ها را به هم نزدیک کردیم. تیم ما چهارنفره بود و تیم مقابل سه نفره. اما یک بازیکن داشتند که به انواع و اقسام اشکال ما را جا می گذاشت. خود من دست کم یک بار لایی خوردم یک بار هم طرف توپ را با پشت پا از بالای سرم رد کرد و فرز و چابک رفت آن ور. عجب صحنه قشنگی بود. خلاصه تیم مقابل که سه نفره بود تیم ما را نه یک بار که دو بار در هم کوبید و ناجور باختیم. من چهار گل زدم و تقریبا بد بازی نکردم اما خب باختیم دیگر. زیاد هم خسته نشدیم. رسیدم خانه فقط جان داشتم که بخوابم. کمی پیامها را جواب دادم و بعد دیگر خوابم برد و شب هم کابوس دیدم. چهار بیدار شدم. دوست نداشتم بروم سر کار اما خب... هفته بعد کلا تعطیلیم و این شد که روز آخر را باید می رفتم. جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: شنبه 7 مرداد 1402 ساعت: 19:01

روسیه در تاریخ معاصر ایران دست آلوده و چهر سیاهی دارد. علاوه بر ستم و ظلم به ایران و جدا کردن چندین و چند شهر و منطقه از ایران در سنوات گذشته ، در بزنکاهها هم با برگ ایران بازی کرده است و به اصطلاح منافع ایران را فدا کرده است. تکیه بر این کشور خطای بزرگی است و ضررش هم به زودی هویدا میشود. در تاریخ معاصر علاوه بر انگلیس و در سالهای اخیر امریکا، روسیه هم خطا و جفای بسیاری کرده است. عاقلانه نیست در بست سیاست خارجی را همراه و همگام این کشور یا هر کشوری کرد. جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 16:32

جمعه برای برکه تولد گرفتند. بچه تا ما نیامده بودیم کلی توی لک بود اما وقتی ما رسیدیم شاد شد و شروع کرد به بازی کردن. من هم یک ساعتی با بچه بازی کردم که خیلی بهم خوش گذشت. برایش یک لباس خریده بود و اکسسوری. لاک را مخمل خریده بود اما گفت علی خریده. خودش هم زنجیر خریده بود. پدرم النگو و مادرم هم تکه طلایی بهش داد. خیلی برکه خوشحال بود و مهمان ها که رسیدند دیگر پاک هیجان زده شد و با بچه ها شروع کرد به بازی کردن. ده و نیم شب برگشتیم هر چند مهمانی ادامه داشت اما هم ما خوابمان گرفته بود هم باید صبح می رفتیم اداره، هم من و هم مخمل. من که خودم دلم براش تنگ شد. بچه لوس باهوشی است اما خب ما همگی عاشقش هستیم. جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 16:32

چند روزی بود که برکه منزل پدر و مادرم اینها مانده بود. روز پنج شنبه باید میرفت کلاس موسیقی که من رساندمش و صبر کردم تا بیاید. کلاسش در شیخ بهایی قرار دارد و از ان مراکز موسیقی جذاب و شیک و پیک است و البته شلوغ. خلاصه آنجا ماندم تا بیاید بابام هم همراهم آمده بود و رفتیم تا پارک آب و آتش و همان جا زیر سایه نشستیم. طبق معمول پدرم خواست از ان حرفهای روی اعصاب بزند که خودش دوست دارد و متاسفانه من اصلا دوست ندارم و از جنس حرفهای سطحی کف خیابان است که من صفحه را عوض کردم. خودش فهمید. بد روی اعصاب است. آن حالت آرامش را از دست داده است و متاسفانه روز به روز هم بیش از گذشته حرف بیربط میزند. فیالمثل ورودی پارک را گفت اینجا وزارت راه است؟ گفتم آقا شما کارمند نبودی؟ ساختمان به این بزرگی را کنار آن ساختمان میبینی که کلبه گلی را میگویی وزارت راه ... یا مثلا ساختمان بانک سپه که جنب این وزارتخانه است را گفت بانک وزارت است؟ دیگر من جواب ندادم و رفتم توی فکر خودم و سرم را با چیز دیگری گرم کردم. خواهرم که مامان پارمیس است میگوید انگار همیشه راننده بوده نه کارمند و من این ضعف را ناشی از عدم مطالعه و چسبیدن به زبالهدانی به نام اینستاگرام میدانم که مغز را تباه میکند البته اگر استعدادش را داشته باشی (کی ندارد؟) برگشتن بچه کمی بازیگوشی کرد و توی خانه هم مجبورم کرد باهاش توپ بازی کنم و همراهش بدوم. انقدردویدم که نفسم بند آمد. بعد هم بچه پرید روی من و تا آمدم بفهمم دو سه تا گاز ازم گرفت که جاش سریع سیاه شد. بچه بامزهای است و گاهی هم چیزهایی میپراند که آدم از خنده رودهبر میشود. در یکی از دعواها یا بحثهای همیشگی پدر و مادرم (نود درصدش ندید سر غذاست پدرم آدم شکمویی است ولی نمیخواهد این ر جامعه کهنه ...

ما را در سایت جامعه کهنه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 16:32

صفحه بندی